×

هشدار

JUser: :_بارگذاری :نمی توان کاربر را با این شناسه بارگذاری کرد: 875

عشق در نظر اریکسون و اشتنبرگ

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
نوشته شده توسط  | منتشرشده در: دانشنامه

دوران نوجواني با ششمين مرحله از رشد رواني- اجتماعي اريكسون، يعني صميمت در برابر انزوا، آغاز مي‌شود. به اعتقاد اريكسون يك جوان نياز دارد كه با فرد ديگر يا ديگران پيوند عاطفي برقرار كند و به اصطلاح نسبت به ديگران نوعي احساس تعهد در او بوجود ميايد.

 

 

چنانچه در اين سنين از ايجاد چنين تعهدي هراس داشته باشد، از اجتماع خود منزوي خواهد شد. توانايي در ايجاد يك رابطه صميمي، كه مستلزم مصالحه و گذشت است به احساس هويت شخصي فرد بستگي دارد هويتي كه پايه‌هاي آن در نوجواني شكل گرفته است. جواناني كه از هويتي قوي برخوردارند آماده‌اند كه هويت خود را با فرد ديگري سهيم شوند. به گفته اريكسون آن دسته از جواناني كه قابليت ايجاد پيوندهاي سالم را دارند، در حل و فصل بحران‌هاي گذشته خود موفقيت بيشتري داشته‌اند. حتي رابطه جنسي سالم در زناشويي زماني امكان‌پذير است كه فرد به هويتي مطلوب دست يافته باشد. به نظر اريكسون حل بحران صميمت در برابر كناره‌گيري به توانايي عشق‌ورزيدن مي‌انجامد، كه از نظر او نوعي ازخودگذشتگي متقابل بين كساني است كه شريك زندگي يكديگرند. به اعتقاد اريكسون فقدان چنين رابطه و خلا ناشي از آن ممكن است آسيب‌هاي رواني بدنبال داشته باشد (حسن احدي- فرهاد جمهري،1380، صفحه221).

نوجواني بين 12-18 سالگي مرحله‌اي است كه بايد با بحران هويت خود مواجه شده و آن را حل كنيم. اين زماني است كه خودانگاره خويشتن را تشكيل مي‌دهيم يعني ادغام عقايدمان درباره خود و درباره اينكه ديگران چه تصوري از ما دارند. اگر اين فرآيند به نحو رضايت بخشي حل شود، نتيجه آن تصويري منسجم و باثبات است. تشكيل دادن هويت و پذيرفتن آن كار بسيار دشوار و اغلب مملو از اضطراب است. نوجوانان نقش‌ها و ايدئولوژي‌هاي مختلف را امتحان ميكنند و مي‌كوشند مناسب‌ترين آن را انتخاب كنند. اريكسون معتقد بود كه نوجواني فاصله بين كودكي و بزرگسالي و وقفه روان‌شناختي ضروري است كه فرصت انرژي لازم را به فرد مي‌دهد تا نقش‌هاي مختلفي را ايفا كند و خودانگاره‌هاي متفاوتي را بپذيرد. افرادي كه با احساس نيرومند هويت خود از اين مرحله بيرون مي‌آيند با اطمينان و اعتماد كافي با بزرگسالي روبرو مي‌شوند. كساني كه نمي‌توانند به هويت منسجم دست يابند دچار بحران هويت مي‌شوند و سردرگمي نقش آنها آشكار خواهد شد. اريكسون به تاثير بالقوه نيرومند گروه‌هاي همسال بر رشد هويت در نوجواني اشاره كرد. او خاطرنشان ساخت كه ارتباط زياد با گروه‌ها و دارو دسته‌هاي متعصب يا همانندسازي بي‌اختيار با شمايل فرهنگ عامه مي‌تواند در خود در حال رشد را محدود كند. نيروي بنيادي كه بايد در طول دوره نوجواني به وجود آيد وفاداري است كه از هويت منسجم خود ناشي مي‌شود. وفاداري صميميت، صداقت و وظيفه شناسي را در روابط ما با ديگران شامل مي‌شود. اريكسون مرحله جواني را از مرحله قبل طولاني تر مي‌داند بطوري ك از پايان نوجواني تا تقريبا 35 سالگي ادامه دارد. در اين دوره خود را از والدين و نهادهاي شبه والدين مانند دانشگاه مستقل كرده و به عنوان فرد بزرگسال پخته و مسئول انجام وظيفه مي‌كنيم. ما كارهاي ثمر بخشي را انجام مي‌دهيم و روابط صميمانه برقرار مي‌كنيم، روابط دوستي صميمي و پيوند جنسي. از نظر اريكسون صميميت به روابط جنسي محدود نمي‌شود بلكه احساسهاي اهميت دادن و تعهد را نيز در برمي‌گيرد. اين هيجان‌ها را مي‌توان آزادانه بدون توسل به مكانيزم‌هاي حفاظت از خود يا دفاعي بدون ترس از دست‌دادن احساس هويت نشان داد. ما مي‌توانيم هويت خود را در هويت فرد ديگري ادغام كنيم بدون اينكه در اين جريان آن را از دست بدهيم. كساني كه نمي‌توانند چنين صميميتي را در جواني برقرار كنند، احساس انزوا خواهند كرد. آنها از تماسهاي اجتماعي خودداري و ديگران را رد مي‌كنند و حتي امكان دارد به آنها پرخاشگري نشان دهند. آنها ترجيح مي‌دهند تنها باشند زيرا از صميميت تنها به عنوان تهديدي براي هويت خود مي‌ترسند.نيروي بنياديكه از صميميت سالهاي جواني حاصل مي‌شود عشق است، كه اريكسون آن را مهمترين امتياز انسان دانست. او آن را به صورت از خودگذشتگي دوجانبه در هويتي مشترك، نوعي آميختگي خويشتن با فردي ديگر توصيف كرد (دوان شولتز- سيدني الن شولتز، ترجمه سيدمحمدي،1387،صفحه 257).

يكي از مشكلترين و مهمترين سازگاري‌‌ها براي نوجوان كنارآمدن با احساس‌هاي عاشقانه است. احساس عاشقانه كه تركيبي از پختگي جنسي، رفتارهاي اجتماعي، جذابيت جنسي و مشغوليت‌هاي ذهني از نوع جنسي است به يك نيروي مسلط تبديل مي‌شود. روزنامه‌ها، مجلات، فيلم‌ها، برنامه‌هاي تلوزيوني، ترانه‌هاي عاميانه و غزل‌هاي شعرا سراسر مملو از موضوع‌هاي عاشقانه است. عشق در همه جوامع يكسان تعريف نمي‌شود. در يك طرف جوامعي قرار دارند كه جذابيت عشقي را نابهنجاري يا مصيبت‌بار تلقي ‌مي‌كنند و در طرف ديگر جوامعي قرار دارند كه ازدواج بدون عشق را ديوانگي مي‌دانند.جامعه آمريكاي شمالي تمايل دارد كه به عشق اهميت بدهد، در ژاپن و چين سعي بر اين است كه عشق را پديده‌اي بيهوده و زائد به حساب آورند.

اما عشق چيست؟ متخصصان علوم انساني در تعريف عشق به صورتي كه مورد قبول همه باشد توافق ندارند. برخي آن را واكنش فيزيولوژيك، بعضي واكنش شيميايي و برخي ديگر حتي عشق را تعهد مي‌دانند. عشق براي برخي مردم عبارت است از يك حالت بي‌قراري فيزيولوژيك كه بر اثر تحريك جنسي، شور، اضطراب، احساسات گنهكاري، تنهايي، خشم، ابهام و ترس بوجود ميايد و اگر اين واكنش‌هاي فيزيولوژيك نامشخص عشق به حساي آيند به اين خاطر است كه مردم آنها را عشق نامگذاري كرده‌اند. به عقيده ميكائل آر.ليوبوويتز عشق برپايه‌اي استوار است كه ماهيت شيميايي منحصر بفرد دارد. اين پايه مي‌تواند به فنيل‌تيلامين مربوط باشد كه به مقدار زياد در برخي مراكز مغز تهيه مي‌شود، زنجيره‌اي از فعاليت‌هاي عصبي- شيميايي ايجاد مي‌كند و بر اثر آن احساسي شبيه آنچه آمفتامين‌ها توليد مي‌كند به‌وجود ميايد. در ميان اين رويدادها عشق قويترين عامل فعال‌كننده مراكز لذت مغز است. عشق ممكن است به توليد يك احساس فراتر نيز كمك كند، احساسي كه انسان خود را فراتر از زمان، مكان و جسم خود ميابد. با اين‌همه ليوبوويتز توضيح نمي‌دهد كه اين نوع دگرگوني‌ها چگونه در محيط شيميايي مغز شكل احساسات عاشقانه بخود ميگيرند. عده‌اس سعي كردند كه به عشق معناي روان‌شناختي بدهند. در آن صورت اصطلاح عشق حالت " بهت‌زدگي" را تعيين مي‌كند كه به تعهد عميق در مقابل شخصي ديگر مربوط مي‌شود. زايك روبين روان‌شناس اجتماعي در عشق سه عامل تعيين‌كننده تشخيص داده است: دلبستگي، فداكاري و صميمت. در دورنمايي متشابه روبرت اشترنبرگ نيز براي عشق يك نظريه سه عنصري پيشناد مي‌كند: صميميت، هوس، تعهد. اين سه عنصر با شدت‌هاي متغيير تركيب مي‌شوند و عشقهاي مختلف را بوجود مي‌آورند ( جيمز دبليو.وندرزندن، ترجمه حمزه گنجي،1386، صفحه256).

به‌نظر اشتنبرگ عشق مثل يك مثلث است و بهترين عشق به مثلث‌متساوي‌الاضلاع شباهت دارد. منظور اين است كه عشق سه عنصر دارد: صميميت، هوس و تعهد. عشق زماني بهترين حالت را خواهد داشت كه هريك از اين سه عنصر را، تقريبا بطور يكسان شامل شود. زوج‌هاي خوشبخت كساني هستند كه نسبت به يكديگر مثلث هاي عشقي يكسان دارند. اشتنبرگ كه آشكارا درس هندسه دوران تحصيل را به ياد دارد اين دو عشق را قابل انطباق مي‌داند. اگر شريك زندگي نسبت به ما همان احساسي را داشته باشد كه ما نسبت به او داريم رابطه خيلي هماهنگ خواهد بود (حمزه گنجي،1383،صفحه 90).

قبل از آنكه به بررسي عشق و نظريه اشتنبرگ بپردازيم به وجود نياز به عاشق شدن و عشق مي‌پردازيم. يكي از مهمترين نيازهاي افراد مجرد برقراري روابط بين فردي، شبكه‌هاي دوستي تامين‌كننده رضایتمندي هيجاني، مصاحبت و صميميت است. افراد مجرد براي آزادي و فعاليت‌هاي متنوع ارزش قائلند ولي در عين حال به دوستي‌هاي نزديك و پايدار نيز ارزش والايي مي‌دهند. تعامل‌هاي اجتماعي جايگاه بسيار عمده‌اي در زندگي جوانان دارد. بخش اعظم ساعات بيداري آنان صرف شركت و تفكر درباره فعاليت‌هاي اجتماعي با دوستان، خانواده و شريك احساسي مي‌شود. پيوندهاي اجتماعي ارضاكننده يكي از منابع اصلي آسايش رواني و احساس خوشبختي است. علاوه بر آن فقدان سطح دلخواهي از تماس اجتماعي و نزديكي با دوستان و خويشاوندان معمولا تجربه‌اي رنج‌آور است. هنگامي كه كارگان و ملكو از افراد متاهل و مجرد خواستند كه مهمترين حس متاهل بودن را شرح دهند. اكثر آنها به مساله مشاركت در احساسات اشاره كردند:" مصاحبت و كسي كه بتوان در تصميمات با او سهيم شد"، "مصاحبت" ، " عشق و مصاحبت" ، " امكان گفت‌گوي همه روزه با ديگري"، " توانايي سهيم‌شدن زندگيتان با كسي كه به او عشق مي‌ورزيد" ، " عشق يعني دلسوزي بچه‌دار شدن و سهيم‌شدن در امور و انجام كارها با همديگر" مفهومي كه بيش ازهمه تكرار شد، مصاحبت بود. تنهايي يكي از مشكلات اقليت بزرگي افرادي است كه هيچگاه ازدواج نكرده‌اند. برخي از شواهد نشان مي‌دهند كه در ميان جوانان مجرد، دوستي‌هاي مذكر- مذكر در قياس با دوسني‌هاي مونث- مونث از صميميت و خودجوشي كمتري برخوردار است. مردان مجرد منزوي‌ترند و تعداد روابط صميمانه آنان از زنان مجرد كمتر است.هنجارهاي رقابت و ترس از همجنس‌خواهي از رشد دوستي‌هاي مردانه ممانعت كرده است. با اين وجود، مردان نيز چون زنان به دوستي‌هاي نزديك و دلسوزانه كه سبب ايجاد حس اشتراك شده و منبع عمده‌اي براي حمايت اجتماعي است نياز دارند(ف.فيليپ رايس، ترجمه مهشيد فروغان،1387، صفحه 527).

مهمترين عنصر در كشش حداقل در برخوردهاي اوليه جذابيت فيزيكي است. ما به افرادي كه داراي ظاهري خوشايندة اندامي موزون و متناسب هستند و ساير ويژگي‌هاي گيرا براي حساسيت‌هاي زيبايي شناختي ما هستند، كشش مثبت پيدا مي‌كنيم. مطالعه در پي مطالعه اين يافته را كه ظاهرفيزيكي يكي از اجزاي اصلي كشش اوليه است را تاييد مي‌كند. عوامل ديگري بغير از ان افراد را به سوي يكديگر جذب مي‌كند.مطالعات ديگر تاييد نموده‌اند كه صفات شخصيتي و نحوه تعامل عوامل مهمي در ايجاد كشش ديگران بفرد است.افراد گرم، مهربان، سخاوتمند، باهوش،جالب، متين،مطمئن و بذله‌گو يا بطوركلي واجد خصوصيات تحسين‌آميز از افراد بي‌ادب، نامطمئن، دست‌و‌پاچلفتي، غيرحساس، ناپايدار يا غيرمسئول و بطوركلي واجد صفات منفي جذابيت بيشتري دارند. اورلوفسكي نشان داد كه همنوايي با استانداردهاي فرهنگي تاييد شده مردانگي و زنانگي از اجزاي قدرتمند جذابيت بود. والدين و دوستان تاثير قابل ملاحظه‌اي بر كيفيت و پايداري روابط عاشقانه مي‌گذارند. حمايت والدين و دوستان كيفيت اين روابط و احتمال گسست يا ادامه آن را در طول زمان تحت تاثير قرار مي‌دهد.يكي از مشكلات افرادي كه قصد دارند با جنس مخالف معاشرت كنند آن است كه با دوستان احتمالي خود در كجا و چگونه ديدار كنند. بر روي نمونه‌اي تصادفي مركب از 334 دانشجوي دانشگاه كاروليناي شرقي پيمايشي انجام دادند تا مشخص كنند آنان چگونه با جنس مخالف آشنا مي‌شوند، كجا مي‌روند و چه مي‌كنند. حدود يك سوم داغنشجويان با دوست دختر يا پسر فعلي خود از طريق دوستي ديگر آشنا شده بودند. ملاقات در مهماني روش عمده بعدي بود. تعداد كمتري در محل كار يا در كلاس درس با هم آشنا شده بودند. افرادي كه نحوه آشنايي انان با موارد فوق متفاوت بود گزينه ساير را انتخاب كرده بودند كه شامل مواردي نظير" از كودكي با هم بزرگ شديم" و " از طريق نشريه دانشكده آشنا شديم" بود.

نقش‌هاي مونث- مذكر در فرايند معاشرت با جنس مخالف ب سرعت روبه دگرگوني است. از لحاظ سنتي آغاز برنامه‌ريزي و پرداخت هزينه معاشرت را مردان بعهده داشتند. اين تمهيدات به نفع توافق ناگفته‌اي بود كه در آن از زنان انتظار مي‌رفت متقابلا براي جبران مزايايي از آن بهره‌مند شده‌اند، امكان ابراز احساسات و روابط نزديك جنسي را براي مرد فراهم كنند. با توسعه جنبش آزادي زنان زنان روزبه‌روز از نابرابري‌هاي دو جنس بيشتر آگاه شدند و در مورد توزيع قدرت در روابط بين دو جنس ترديدهايي در ذهن آنان راه يافت. آنها درصدد برآمدند كه در ديدارهاي خود با مردان از طريق آغاز ارتباط و پرداخت هزينه‌هاي معاشرت كنترل را به تساوي قسمت كنند و به اين ترتيب در انتظارات جنسي احتمالي مردان و فرمانبرداري زنان در اين ديدارها تغيير ايجاد كنند. كودمن و لسي در مطالعه بر روي 400 دانشجوي مونث نشان دادند كه تقريبا 55% نمونه آنان حداقل برخي از اوقات در پرداخت هزينه معاشرت شركت مي‌كردند. كودمن رفتارهاي آغازگري و پرداخت مشترك هزينه را بين دو گروه زنان هوادار و غيرهوادار جنبش زنان با يكديگر مقايسه كرد.آزمودني‌ها 258 نفر زن غيرمتاهل دانشجوي كالج بودند كه در يكي از دانشگاه‌هاي بزرگ جنوب‌شرقي كشور تحصيل مي‌كردند. هواداران و غيرهواداران بر اساس امتياز كلي بدست آورد در مقياس FEM تقسيم‌بندي شدند. آغازگري معاشرت و شركت در هزينه معاشرت‌هايي كه توسط زن آغاز شده بود در زنان هوادار از زنان غيرهوادار بيشتر بود. البته بايد اضافه كرد كه انگيزه اين زنان بيشتر دستيابي به مساوات در روابط بود تا الزام به فرمانبرداري جنسي. هرچند هم زنان هوادار و هم غيرهوادار معتقد بودند مرداني كه هزينه معاشرت را مي‌پردازند انتظارات جنسي بيشتري دارند هر دو اظهار داشتند كه امكان ندارد به فعاليت جنسي ناخواسته مبادرت كنند. معاشرت با جنس مخالف معمولا بخش مهمي از زندگي اجتماعي جوانان بشمار ميايد. با اينوجود بسياري هنوز مهارت اجتماعي لازم را نياموخته و اعتمادبنفس كافي را براي موفقيت ندارند. پيمايش انجام شده بر روي 3800 دانشجوي دانشگاه آريزونا نشان داد كه يك سوم آنها/37% مردان و 25% زنان/ تا حدودي يا به شدت در مورد ديدارهاي خود با جنس مخالف اضطراب داشتند. نيمي از دانشجويان پيمايش شده در دانشگا اينديانا موقعيت ديدار با جنس مخالف را دشوار ارزيابي كردند. حدود يك سوم دانشجويان آيوا گفتند كه از ملاقات با افراد تازه وحشت دارند. با اينحال بر اساس يافته‌هاي پيمايش بهداشت ملي و زندگي اجتماعي ( NHSLS) 94 تا 98% از مردان و زنان تا 25 سالگي مقاربت جنسي را تجربه كرده‌اند. اين آمار شامل همه افرادي است كه حداقل يكبار مقاربت داشته‌اند. هنگامي كه اين پژوهشگران درباره دفعات رابطه جنسي در 12 ماه گذشته از آزمودني‌ها سوال كردند تصور كاملا متفاوتي به دست آمد. بر اساس نتايج پيمايش 25% از مردان و زناني كه هرگز متاهل نشده و با كسي نيز همخانه نبودند فاقد شريك جنسي طي 12 ماه گذشته بودند. 38% فقط يك شريك جنسي و 28% دو يا چهار شريك جنسي داشتند. فقط درصد كوچكي از جمعيت 9% وجود تا پنج شريك جنسي را در طي سال گذشته گزارش كردند. اين گروه شامل مرداني بودند كه قبلا ازدواج نكرده و با كسي نيز زندگي نمي‌كردند. اين يافته‌ها به‌هيچ‌وجه از تصوير ساخته و پرداخته رسانه‌هاي همگاني مبني بر بي‌بندوباري جنسي حمايت نميكرد بلكه بالعكس نشان ميداد كه اكثر مردم در جستجوي يافتن شريك جنسي هستند كه در نهايت با او ازدواج كنند (فيليپ رايس، ترجمه مهشيد فروغان،1387، صفحه 528).

در بحثراجع به نگرش‌ها ميان اجزاي شناختي و عاطفي انها يعني ميان تفكر و احساس تمايز قائل شديم. ولي در ميان انواع رفتار بشر اين درآميختگي شناخت و عاطفه را بيش از همه در جاذبه بين‌فردي يعني در دوستي، عشق و تمايل جنسي مي‌بينيم. پژوهش در اين حوزه‌ها اغلب به اثبات همان نكاتي منجر شده كه در عقايد عموم وجود دارد. در عين حال به كشف چند يافته شگفت و خلاف انتظار نيز انجاميده است. با دوست داشتن شروع مي‌كنيم به عبارت بهتر با رفاقت و مراحل نخست روابط صميمانه‌تر. عواملي كه جاذبه بين‌فردي را رقم مي‌زند جذابيت جسمي، همجواري، آشنايي و تشابه است اما براي دوام رابطه‌اي دراز مدت هميشه اين عوامل كفايت نمي‌كنند كما اينكه سرنوشت شوم اين زوج هم مويد آن است. اكثر ما گمان مي‌كنيم اين احتمال كه ظاهر جسمي كسي سبب شود ديگران او را دوست داشته باشند كمي غيرمردم‌سالارانه است. ظار جسمي برخلاف منش و شخصيت عاملي است كه معياري براي دوست‌داشتن ديگران نمي‌دانند. ولي پژوهش‌هاي انجام شده بر رفتار واقعي افراد چيز ديگري را نشان مي‌دهد. گروهي از روانشناسان بك رقص رايانه‌اي ترتيب دادند كه در آن دانشجويان مذكر و مونث را براي رقص با م بطور تصادفي انتخاب كرده بودند. سپس در فرصت استراحت، هركس پرسشنامه بي‌نامي را پر مي‌كرد كه نظر او را درباره حريف رقصش نشان مي‌داد. علاوه بر اين آزمايشگران براي هر فرد چندين ازمون شخصيت انجام مي‌دادند و جذابيت جسمي او را هم مستقلا تخمين مي‌زدند. نتايج حاكي از آن بود كه تنا عاملي كه در مقدار مورد علاقه حريف واقع شدن افراد نقشي ايفا مي‌كرد، جذابيت جسمي فرد بود. هيچ يك از مقياس‌هاي مربوط به هوش، مهارت‌هاي اجتماعي، يا شخصيت به علاقه حريفان رقص يكديگر ربطي نداشت. اين ازمايش تاكنون بارها تكرار شده و از جمله يك بار آن را بر روي مردان همجنس‌باز نيز آزموده‌اند و در همه موارد نتايج مشابهي به دست آمده است. علاوه بر اين جاذبه جنسي نه فقط در ملاقات اول كه در ملاقات‌هاي بعدي هم نقش مهمي ايفا مي‌كند. اهميت جاذبه جنسمي به الگوهاي رابطه با جنس مخالف محدود نمي‌شود. يك دليل اين است كه وقتي در كنار افراد جذاب ديده مي‌شويم منزلت اجتماعي و اعتمادبنفس خودمان بيشتر مي‌شود. اگر مرد يا زني در كنار معشوق يا دوست جذابي ديده شود دلپسندتر بنظر مي‌رسد تا زماني‌كه همراه فرد غيرجذابي ديده شود. اما يافته جالب ديگري در كنار اين مطلب وجود دارد اگر مرد يا زني در كنار غريبه‌اي جذاب‌تر از خودش ديده شود نامطلوبتر بنظر مي‌رسد.خوشبختانه براي برخي از ما كه از زيبايي بهره چنداني نبرده‌ايم، هنوز روزنه اميدي باقي است. اولا جاذبه جسمي در انتخاب شريك دائم زندگي ظاهرا اهميت كمتري دارد ثانيا چندين عامل ديگر ممكن است به سود ما باشد كه به آنها نيز اشاره خواهيم كرد. با بررسي پنج‌هزار قباله ازدواج در فيلادلفيا در دهه 1930 معلوم شد كه يك سوم زوج‌ها در فاصله پنج مجتمع ساختماني از هم زندگي مي‌كردند. پژوهش حاكي است كه بهترين پيش‌بيني‌كننده منفرد براي دوست بودن يا دوست نبودن افراد با يكديگر فاصله محل‌هاي سكونت آنها از هم است.مطالعات در خوابگاه‌هاي دانشجويي هم نتيجه مشابهي را نشان مي دهد. در پايان يكسال كامل تحصيلي دانشجويان هم‌اتاق دو برابر دانشجويان هم‌طبقه و آنها بيش از دو برابر كل ساكنان خوابگاه با هم دوست بودند.البته مواردي هم هست كه همسايه‌ها و هم‌اتاقي‌ها از هم متنفر مي‌شوند. استثناي عمده درباره اثر دوستي‌افزاي همجواري ظاهرا زماني پيدا مي‌شود كه از پيش خصومتي دركار باشد. براي آزمون اين نكته آزمودني‌ها را واداشتند در آزمايشگاه كنار دستيار مونثي منتظر بمانند و آن دستيار رفتار خوشايند يا ناخوشايند با آزمودني‌ها در پيش گيرد. اگر دستيار ارتباط خوشايندي با آزمودني برقرار مي‌كرد هرچه نزديكتر به آزمودني مي‌‌نشست آزمودني بيشتر از او خوشش ميامد و اگر دستيار برخورد ناخوشايندي با آزمودني در پيش مي‌گرفت، هرچه نزديكتر به او مي‌نشست آزمودني از او كمتر خوشش ميامد. در واقع همجواري صرفا شدت واكنش اوليه را افزايش مي‌داد اما از انجا كه اكثر برخوردهاي اوليه احتمالا در طيفي خنثا تا خوشايند قرار دارد بيشترين نتيجه‌اي كه از همجواري پايدار حاصل مي‌شود دوستي است. معتقدان به معجزه عشق احتمالا بر اين باورند كه جفت كاملي براي هر كس وجود دارد كه اگر فرد به انتظار وي بماند، يرانجام او را در نقطه‌اي از جهان خواهد يافت. اما اگر چنين باشد فراواني مواردي كه سرنوشت در فاصله چند قدمي فرد به انتظار نشسته معجزه‌اي بس عظيمتر خواهد بود. يكي از دلايل عمده ايجاد دوستي، همجواري است. همجواري بر آشنايي مي‌افزايد و امروز شواهد فراواني دركار است كه طبق آنها دوستي با آشنايي صرف يا مواجهه مستقيم تشديد مي‌شود. نمود هوشمندانه تاثير دوستي‌آور آشنايي به اين صورت بود كه محققان با استفاده از تصاوير تعدادي دانشجوي دختر تصاوير آينه‌اي آنها را تهيه كردند و سپس هر دو تصوير را به خود آنها، دوستان دخترشان و عشاقشان نشان دادند. صاحبان عكس ها تصاوير آينه‌اي خود را بين 32 تا 68 درصد موارد ولي دوستان و عشاقشان تصاوير غيرآينه‌اي آنها را بين 39 تا 61 درصد موارد ترجيح دادند. منطق اين پديده روشن است. شما اگر بهره‌اي از زيبايي نبرده‌ايد يا گمان مي‌كنيد كسي را كه دوست داريد احساس متقابلي به شما ندارد سماجت به خرج دهيد و مدام دور و بر او پرسه بزنيد همجواري و آشنايي قوي‌ترين سلاح شماست. بنابر قولي قطبهاي مخالف به هم جذب مي شوند و زوج‌هاي عاشق نيز از برشمردن تفاوت‌هاي خود با يكديگر لذت مي‌برند. بيش از 99% ازدواج‌ها در ايالت متحده ميان زوج‌هايي از نژاد واحد و در اكث رموارد ميان افرادي با كيش واحد صورت گرفته است. علاوه بر اين زمينه‌يابي‌هاي آماري حاكي از آن است كه زوج‌ها نه فقط در مشخصه‌هاي اجتماعي نظير سن، نژاد، دين، تحصيلات و طبقه اجتماعي- اقتصادي كه نيز در مشخصه هاي رواني نظير هوش و در مشخصه‌هاي جسمي نظير قد و رنگ چشم نيز تشابه چشمگيري با هم دارند. يافته ها نشان ميدهد كه جاذبه جسمي زوجها انطباق زيادي با هم دارد. جاذبه جسمي آنها ظاهرا از آن رو بر هم منطبق مي‌شود كه هركس جاذبه فردي را كه ممكن است زوج كسي واقع شود در قياس با زوج‌شدن احتمالي آن فرد با خودش مي‌سنجد. طبيعي است كه افراد كم‌جاذبه در پي زوج كم‌جاذبه‌اي نظير خود باشند، چون فكر مي‌كنند افراد جذابتر ممكن است آنها را طرد كنند. نتيجه نهايي اين است كه افرادي با جاذبه‌هاي مشابه زوج يكديگر مي‌شوند. اكثر ما وقتي كسي را مي‌يابيم كه جذابيتي در حد خود ما دارد ديگر از جست وجو دست برميداريم. اما در بلند مدت تشابه در جنبه‌هايي بجز جذابيت جسمي اهميت بيشتري ميابد. دليلي كه تشابه سبب دوستي مي‌شود احتمالا اين‌است كه افراد براي ديدگاه‌ها و ترحجيهاي خود ارزش قائلند و از زندگي با كساني لذت مي‌برند كه به انتخاب‌هايشان ارج مي‌نهند و احتمالا از اين رهگذر اعتمادبنفس آنها را تقويت مي‌كنند ولي شايد دليل عمده پيدايش دوستي بر اثر تشابه باز هم همان عواملي باشد كه پيشتر ديديم، همجواري و آشنايي. هنجارهاي اجتماعي و نيز اتفاقهاي موقعيتي ما را در كنار كساني قرار مي‌دهد كه ما را دوست دارند. اكثر گروه‌هاي ديني برقراري رابطه و ازدواج ميان اعضاي خود را تبليغ يا تاكيد مي‌‌كنند و هنجارهاي فرهنگي نيز به انطباق نژادي و سني حكم مي‌دهندكه مقبول تلقي مي‌شود كما اينكه ازدواج مردي جوان با زني بزرگتر از خودش هنوز هم ناشايست تلقي مي‌شود. اتفاق‌هاي موقعيتي نقش مهمي در اين زمينه ايفا مي‌كند ولي هنوز هم اين گفته كه مخالف‌ها همديگر را جذب مي‌كنند صادق است. تلاشهايي كه براي شناسايي صفات شخصيتي مكمل يكديگر به عمل آمده چندان موفق نبوده است. البته استثناي قابل توجهي وجود دارد و آن جنسيت است. اكثر افراد كساني از جنس مخالف خود را به عنوان زوج عشقي يا جنسي خود برمي‌گزينند.

عشق صرفا دوست داشتن شديد نيست اغلب آدمهايي را مي‌شناسيم كه خيلي دوستشان داريم ولي عاشقشان نيستيم و گاه نيز به كساني برمي‌خوريمكه خود جاذبه‌اي حتي شورانگيز به آنها احساس كرده‌ايم ولي چندان دوستشان نداريم. پژوهش نيز مويد اين تجارب روزمره است. يكي از نخستين پژوهشگراني كه به مطالعه عشق پرداخت جملاتي تدوين كرد كه دوست داشتن و عشق را ازنظر افراد نشان مي‌داد و به اين ترتيب مقياس‌‌هاي جداگانه‌اي براي سنجش هر يك طراحي كرد. جمله‌‌هاي مربوط به مقياس دوست داشتن نشان مي‌داد كه طرف مقابل از نظر آزمودني چقدر دوست داشتني، محترم، قابل قبول، پخته و داراي قضاوت است و جمله‌هاي مربوط به مقياس عشق سه مضمون اصلي را مي‌سنجيد: احساس دلبستگي، احساس مراقبت و احساس اعتماد. همبستگي اين دو مقياس صرفا در حد متوسط بود 56% در مورد مردان و 36% در مورد زنان.

عشق مفهومي قديمي است ولي اعتقاد به لزوم آن براي ازدواج اعتقادي متاخر است و به‌هيچ‌وجه جهاني نيست. در برخي فرهنگهاي غيرغربي هنوز هم ازدواج رابطه‌اي قراردادي و يا مالي تلقي مي‌شود كه هيچ ربطي به عشق ندارد.حتي در غرب هم رابطه عشق و ازدواج عملا در سي سال اخير به اين استحكام رسيده است. چندين جامعه‌پژوه كوشيده‌اند انواع مختلف عشق را تميز دهند يكي از افتراق‌ها ميان عشق شورانگيز و عشق همنشينانه است. عشق شورانگيز بنا به تعريف حالت روحي عميقي است كه در آن حساسيت و احساسات جنسي، خلق بالا و درد، اضطراب و آرامش، نوعدوستي و حسد با هم و به صورت ملغمه‌اي از احساسات وجود دارد. گفته‌اند كه عشق شورانگيز احساسي است مركب از برانگيختگي جسمي و تصور اينكه برانگيختگي مزبور را محبوب در فرد به‌وجود آورده است. اما عشق همنشينانه بنا به تعريف محبتي است كه به كساني احساس مي‌كنيم كه زندگي‌مان عميقا با زندگي آنها درآميخته است. مشخصه‌هاي عشق همنشينانه اعتماد، مراقبت، سعه صدر در برابر معايبو ويژگي‌هاي منحصربفرد همنشين و بلحاظ هيجاني داشتن روحيه‌اي گرم و محبت‌آميز به جاي شور عميق است. به مرور زمان رابطه‌اي ادامه ميابد وابستگي متقابلي ميان طرفين پيدا مي‌شود و امكان شكل‌گيري هيجاني عميق ميان آنها عملا بيشتر مي‌شود. شاهد اين پديده آن است كه وقتي زوجهاي قديمي موقتا از هم جدا مي‌شوند عميقا احساس تنهايي مي‌كنند و براي هم دلتنگ مي‌شوند يا وقتي يكي از آن دو از دست مي‌رود ديگري نوعا روحيه‌اش خراب مي‌شو. اما زوجهاي همنشين به مرور زمان چنان عادات روزمره هماهنگ و سازگاري با هم پيدا مي‌كنند كه در عمل هيجانهاي شديد ميان انها معمولا به شكل متناقض‌گ.نه‌اي اندك خواهد بود. در زمينه‌يابي پيش بسياري از مردان و زنان جوان گفته بودند كه تهي‌شدن ازدواج از عشق دليل كافي براي خاتمه دادن به ازدواج است. البته جواناني كه عشق را صرفا با مولفه شورانگيز آن برابر مي‌دانند، احتمالا از فقدان ان ناراحت خواهد شد ولي اكثر زوجهاي موفق قديمي بر عناصر همنشينانه رابطه خود تاكيد مي‌كنند و نظريه و پژوهش نيز دلالت بر آن دارد كه احساسات شديدي كه مشخصه عشق شورانگيز است بعيد است در طول زمان دوام يابد. جرالدي نويسنده قرن شانزدهم نيز به اين نكته اشاره كرده است كه سرگذشت رابطه عاشقانه به عبارتي داستان غمبار نبرد آن با زمان است. منطق اخلاقي اين پديده آن است كه عشق شورانگيز ممكن است در ابتدا براي طرفين بسيار هيجان‌انگيز باشد اما عوامل درازمدتي كه در يك رابطه ديرپاي خوب را شكل مي‌دهند، چندان مهييج نيست. ايجاد چنين رابطه‌ايي بي‌شك مستلزم تلاش بيشتر است و بيش از آنكه به شور و هيجان نياز داشته باشد به عدالت بستگي دارد. در واقع شايد نوعي تناقض ذاتي ميان عشق شورانگيز و عشق همنشينانه در كار باشد كه به آن خواهيم پرداخت. دو مورد از بهترين پيش‌بيني‌كننده‌هاي پيدايش دوستي ميان دو نفر آشنايي و تشابه آنها با يكديگر است. اما بر خلاف انتظار اكثر افراد همجنسهاي خود را بعنوان زوج عشقي و جنسي خود برنمي‌گزينند. به همين ترتيب پسرها و دخترهاي تربيت‌شده در خانه‌‌هاي اشتراكي اسراييل هم بندرت با يكديگر ازدواج مي‌كنند چون احساس مي‌كنند زيادي با هم آشنايند و به خواهر و برادر شبيه‌ترند تا به عشاق بالقوه يكديگر. پس شايد واقعيت آن است كه گرچه آشنايي و تشابه محرك دوستي و سنخيت است درجاتي از نا آشنايي يا عدم تشابه نيز لازم است تا جرقه عشق شورانگيز يا جاذبه جنسي زده شود. امروزه اين فرضيه را داريل بم شرح و بسط بيشتري داده است و نظريه‌اي درباره رشد جاذبه جنسي مطرح كرده است. نظريه مزبور بر اين مشاهده مبتني است كه تقسيم كار بر پايه جنسيت و هنجارهاي مربوط به نقشهاي جنسي در اكثر فرهنگ‌ها باعث مي‌شود كه پسرها و دخترها اغلب دركي بسيار متفاوت پيدا كنند. هرچه آنها به فعاليت‌ها و بازي‌هاي گروهي ويژه جنس خود بيشتر بپردازند با همسالان همجنس خود بيشتر از همسالان جنس مخالف آشنا مي‌شوند. در نتيجه اكثر بچه‌ها احساس راحتي بيشتري با بچه‌هاي همجنس خود و احساس ناراحتي بيشتري در مواجهه با جنس ممخالف خواهند كرد. طبق نظريه بم در مرحله بعد اين ناراحتي سبب برانگيختگي عمومي غيرجنسي مي‌شود يعني دخترها بر اثر اين ناراحتي نوعا در حضور پسرها ترس يا تشويش مختصري پيدا مي‌كنند و پسرها نيز معمولا در حضور دخترها دستپاچه مي‌شوند يا آنها را تحقير مي‌كنند. در نهايت نظريه بم با تعميم يافته‌هاي پژوهشي ذكر شده اين نكته را مطرح مي‌كنند كه برانگيختگي عمومي دوران كودكي در سالهاي بعد يعني مدتها پس از فراموش شدن دليل اوليه آن به برانگيختگي شهواني يا جاذبه جنسي استحاله مي يابد. در نتيجه بچه‌ها داراي جنسيت معمول تدريجا به افراد جنس مخالف احساس جاذبه پيدا مي‌كنند و در عين حال به افراد همجنس خود احساس دوستي و آرامش غيرشهواني مييابند. به اين ترتيب جنس مخالف شهوت‌انگيز مي‌شود. از زمان طرح افتراق ميان دو نوع عشق شورانگيز و منشينانه دستهبنديهاي مشابه ولي تمايز يافته‌تري مطرح شد. طبق اين دسته بندي‌ها عشق دراي سه مولف از نظر اشتنبرگ شناخته شد. صميميت مولفه‌اي كه هيجاني است و عبارت است از داشتن احساس نزديك و مشترك با ديگري. شور دومين مولفه آن كه انگيزشي است و هر دو عنصر جاذبه جنسي و احساس دل‌انگيز عاشق شدن را دربرميگيرد و مولف آخر تعهد كه مولفه‌اي شناختي است و نيت فرد را براي حفظ و دوام رابطه نشان مي‌دهد. تركيبهاي مختلف اين سه مولف به هشت نوع رابطه مي‌انجامد كه آن را بيان مي‌كنم. عشق شورانگيز طبق اين طرحواره بر دو نوع است: عشق بلهوسانه و عشق دل‌انگيز. مشخصه اين دو شور است، شور فراوان و تعهد اندك اما تفاوت اين دو در ميزان صميمت است كه در عشق بلهوسانه اندك و در عشق دل انگيز فراوان است. مشخصه عشق همنشينانه هم صميميت و تعهد فراوان در مقابل شور اندك است.

انواع عشق صميميت شور تعهد
فقدان عشق كم كم كم
دوستي زياد كم كم
عشق بلهوسانه كم زياد كم
عشق دل‌انگيز زياد زياد كم
عشق بي‌روح كم كم زياد
عشق همنشينانه زياد كم زياد
عشق ناصميمانه كم زياد زياد
عشق تمام‌عيار زياد زياد زياد

طبق دسته‌بندي جديدي از عشقسبكهاي مختلف عشق در بزرگسالان تكرار سه نوع دلبستگي است كه نوزادان به مراقب اصلي خود نشان مي‌دهند. دلبستگي توام با احساس امنيت، دلبستگي بدون احساس امنيت و توام با دروي‌گزيدن و دلبستگي بدون احساس امنيت و توام با اضطراب و دودلي. اگر كودك را ازز مراقب اصلي اش كه معمولا مادر است، جداكنند، كودك دلبسته داراي احساس امنيت با بازگشت مادر مي‌كوشد با او تعامل برقرار كند، كودك دلبسته بدون احساس امنيت و دوري‌گزين با بازگشت مادر آشكارا از تعامل با او دوري مي گزيند و كودك دلبسته بدون احساس امنيت و مضطرب و دودل در مراجعت مادر به او مقاومت از خود نشان مي‌دهد. دو پژوهشگر براي ارزيابي اين نكته كه آيا روابط عاشقانه بزرگسالان هم بازتابي از همين الگوهاست يا نه روشي را تدوين كردند. آنها هر الگو را در قالب توصيف‌هاي كوتاه مطرح كردند و از آزمودني‌ها خواستند كه ببينند كدام توصيف بيشترين انطباق را با آنها دارد. از نمونه بزرگي از بزرگسالان خواسته شد كه سبكهاي عاشقي خود را شناسايي كنند. حدود 56% از آنها در طبقه افراد داراي احساس امنيت مي‌گنجيدند، 25% دوري‌گزين و 19% هم مضطرب و دودل بودند. اين ارقام بسيار مشابه با ارقامي است كه در مطالعات بر روي كودكان بدست آمد. پژوهشگران همچنين دريافتند كه رابطه بزرگسالان داراي احساس امنيت با والدينشان در كودكي گرمتر و محبت‌آميزتر از دو گروه ديگر بوده است. بزرگسالان دوري‌گزين اغلب مي‌گفتند كه مادري سرد و طردكننده داشته‌اند. اين يافته ها نيز با يافته‌هاي بدست آمده از مطالعات انجام شده بر روي كودكان همخواني دارد. پژوهش تازه‌تري حاكي است كه شايد افراد دوري‌گزين بر دو نوع باشند كساني كه مي كوشند مستقل و خودبسنده باشند و اهميت روابط صميمانه و اتكا به ديگران را ناديده مي‌گيرند و كساني كه به داشتن روابط نزديك با ديگران علاقمندند ولي مي‌ترسند مبادا ديگران آنها را آزرده سازند. دسته‌بندي‌هاي ديگري هم از عشق شده‌است. مثلا يكي ازاين دسته‌بندي ها براي عشق بر پايه تشابه با دسته‌بندي‌هاي رنگ‌ها بر اسا سه رنگ اصلي و سه رنگ فرعي است ولي تلاش‌هاي اخير براي تلفيق مختلف اين نظام‌هاي طبقه‌بندي به نتايج منسجمي منجر نشده است. درحال حاضر بيشترين اجماع در مورد تفكيك عشق شورانگيز از عشق همنشينانه است (اتكينسون و همكاران، ترجمه رفيعي و همكاران،1384، صفحه234-241).

عشق تنها يك احساس نيست بلكه شيوه‌اي است كه افراد در رفتار با يكديگر پيش مي‌گيرند و تعاريف بسيار متفاوتي براي آن وجود دارد. عشف مفهوم واحدي نيست بلكه ابعاد مختلفي دارد و آن را ميتوان به پنج جز تقسيم كرد: عشق احساسي، عشق شهواني، عشق وابسته، عشق دوستانه و عشق به همنوع. عشق احساسي را عواطف لطيف و پرشور به فرد ديگري توصيف كرده‌اند. ويژگي اصلي اين عشق وجود هيجان قدرتمند توام با احساسات شديد است. اگر اين عشق دوطرفه و ارضاكننده باشد منبع عظيم لذت، شعف، كامروايي و احساس آسودگي خواهد يود و زوج خواهان آن هستند كه هميشه در كنار هم باشند تا بتوانند از لذت عشق يكديگر برخوردار شوند اما اگر عشق احساسي را تنها بعنوان معيار ازدواج برگزينيم عشق مي‌تواند به پديده‌اي ابتر تبديل شود. احساسات به تنهايي شاخص درستي براي تناسب زوج و ازدواج‌پذيري نيست. فرد ممكن است به عشق تجاوزگري زنداني،انساني معتاد، شوهري زن‌آزار، يا فردي با هيجانات نارس، ناپايدار و متخاصم گرفتار شود. اگر فرد با كسي چنين معيوب ازدواج كند قطعا شانس خود را براي ازدواجي موفق به حداقل خواهد رساند، حتي اگر در لحظه ازدواج خود را گرفتار عشقي پرشور بداند. البته آرمان‌گرايي عشق احساسي در صورتي كه از واقعيت نبريده باشد ابتر نخواهد بود. آنچه به بروز مشكل مي‌انجامد ناتواني برخي از افراد در جداسازي آرمان‌ها از واقعيت و روابط زندگي واقعي است. دومين عنصر عشق عشق شهواني است كه جسماني است و مستوان اين نوع عشق را كشش جنسي به ديگري توصيف كرد كه جز زيست‌شناختي روابط عشقي است و بخش مهمي از عشق است و ترديد نيست كه مي‌تواند نقطه آغاز مهمي به شمار آيد و ارضاي جنسي سبب تقويت رشته موجود بين دونفر ميشود. به هر حال عشق و جنسيت وابستگي متقابل دارند و اساس محكمي براي يك زندگي جنسي كامروا خواهد بود و رابطه جنسي ارضاكننده عشق زوج را به يكديگر تقويت خواهد كرد. نوع سوم عشق عشق وابسته است. اين عشق اساس ارزشمندي براي يك رابطه قدرتمند بشمار ميايد ولي در صورتي كه وابستگي دوطرفه باشد. وجود چنين عشقي در صورتي كارآيي خواهد داشت كه هريك از طرفين پاسخگوي نيازهاي ديگري باشد.مشكل زماني بروز پيدا مي‌كند كه نيازهاي يكي از طرفين چنان زياد است كه وابستگي روان‌نژندانه و تملك‌گرا اساس رابطه قرار مي‌گيرد. اكثر افراد براي آن كه سلامت هيجاني خود را حفظ كنند به رابطه‌اي نياز دارند كه بده‌بستاني عادلانه در آن برقرار باشد. نوع چهارم عشق عشق دوستانه است كه مبناي آن مصاحبت و علايق مشترك است. اين نوع عشق پيوندي پايدار بين دونفر است كه يكديگر را دوست دارند و از مصاحبت يكديگر لذت ميبرند. اين عشق ميتواند سالها ادامه يابد. براي اكثر افراد دوستي به تنهايي دليل كافي براي ازدواج نيست ولي يكي از اجزا بسيار مهم رابط عاشقانه به شمار ميايد. نوع پنجم عشق عشق به هم نوع است كه علاقه و توجه اصيل را به كل رابطه مي‌افزايد. معيار تعيين آن كه آيا فرد در اين معنا عاشق است يا نه ميزان علاقه و توجهي است كه به ديگري نشان مي‌دهد. مانند عشق وابسته بايد دادن و گرفتن دوطرفه باشد. فردي كه ابراز عشق به هم نوع مي‌كند از طريق توجه دلسوزانه به ديگري كسب رضايت مي‌كند. در اين نوع عشق علاقه و توجه به خاطر خود فرد دريافت‌كننده نثار او مي‌شود. پنج عنصر عشقي كه بيان شد همه از ابعاد مهم عشق كامل هستند هرچه فرد از اين پنج جز بيشتر بهره‌مند باشد عشق او قويتر و عميقتر خواهد بود و براي تشكيل اساسي نيرومند در رابطه دايم ازدواج كارايي بيشتري خواهد داشت.همانطور كه قبلا اشاره كردم ساير پژوهشگران عشق را از منظر ديگر نگاه كرده‌اند سه مولفه اشتنبرگ را كه اشاره كردم در اين منبع اينگونه توصيف مي‌كنند. احساس صميميت شامل دلبستگي عاطفي يعني داشتن احساسات عاشقانه، نزديك و گرم به فردي ديگر، درك و حمايت متقابل و توانايي برقراري ارتباط با اوست. علاوه بر آن احساس خوشبختي از بودن با ديگري، ارزش دادن به حضور او در زندگي و قايل شدن ارزشي والا براي او نيز شامل مي‌شود. صميمت شامل اعتماد و توانايي حساب كردن در روي ديگري در زمان نياز نيز هست. عشق به همنوع يعني ميل به ارتقاي رفاه ديگري و سهيم شدن خود و متعلقات خود با ديگري نيز جزيي از صميميت است. جز شور در اين نظريه به جنسيت، احساسات و كشش يك رابطه اطلاق مي‌شود. جزء تصميم/ التزام شامل عوامل كوتاه‌مدت و بلندمدت است. عامل كوتاه‌مدت رسيدن به تصميمي آگاهانه براي عشق ورزيدن به فردي ديگر است. عامل بلندمدت التزام فرد براي حفظ اين عشق است. گاه افراد پس از عاشق شدن هيچ تلاشي براي حفظ عشق‌شان نمي‌كنند. اشتنبرگ تاكيد مي‌كند كه كاملترين عشق، عشق تمام‌عيار است و از تركيب سه جزء تشكيل مي‌شود. اگر هر سه اين اجزا به ميزاني مساوي در رابطه‌اي حضور داشته باشند، آن رابطه از توازن برخوردار خواهد بود. اشتنبرگ و بارنز هشت تركيب مختلف اين سه جزء را شرح دادند:

  1. فقدان صميميت، شور و التزام فقدان عشق
  2. فقدان صميميت-علاقه (ولي بدن شور و التزام)
  3. فقط شور- شيفتگي ( ولي با صميميت و التزام اندك)
  4. فقط تصميم/ التزام- خلاء عشق (بدون شور يا صميميت)
  5. صميميت و شور عشق احساسي (بدون التزام)
  6. صميميت و التزام عشق ترحم‌آميز (بدون شور)
  7. شور و التزام عشق توام با شيفتگي (عشق احمقانه، بدون صميميت واقعي)
  8. صميميت، شور و التزام متوازن

اشتنبرگ و بارنز دريافتند كه اگر مثلث عشق آنها متساوي‌الضلاع باشد يعني همه اجزا يك اندازه باشند رابطه ارضا‌كننده خواهد بود.تلاشهايي بمنظور اندازه‌گيري سبكهاي مختلف عشق‌ورزي و نگرش به مراحل مختلف حيات خانواده‌ها بعمل آمده است. پژوهش مونتگمري و سورل سبك‌هاي عشق‌ورزي زير را نشان مي‌دهد. سبكهاي شيداوار و بازيگوشانه در جوانان مجرد و نوجوانان قويتر از بزرگسالان متاهل و همزمان نگرش دهشي به عشق در جوانان غيرمتاهل كمتر است. نگرش‌هاي بازيگوشانه و نيز نگرش‌هاي وسواسي، نامطمئن و شيداوار از ويژگي‌هاي دوره نامزدي است در ميان گروه سني جوان رايجتر است. ازدواج سبب تقويت نگرش‌هاي فداكارانه، نوعدوستانه و دهشي به عشق مي‌شود. زوج‌هاي داراي فرزند در قياس با زوج‌هايي كه در ساير مراحل حيات خانواده قرار دارند، نگرش واقع‌گرايانه‌تري به عشق دارند. شايد به دليل آن كه نيازهاي فرزندان در خانه سبب اتخاذ رويكرد عملي‌تر و واقع‌گرايانه‌تري به روابط موجود در خانواده مي‌شود. نگرش زوج‌هاي سالمند نيز بسيار واقع‌گرايانه است. اين واقع‌گرايي بازتاب فشارهايي است كه براي مشاركت در امور اقتصادي و اجتماعي لازم براي ادامه زندگي بر آنان وارد مي‌گردد. زوج‌هايي كه خود را عاشق يكديگر معرفي كردند از زوج‌هايي كه خود را عاشق نمي‌دانستند اهميت شهوت را بيشتر تاكيد كردند. عشق رفيقانه در همه گروه‌هاي سني با سابقه دوستي‌هاي بلندمدت ديده مي‌شود. عشق دهشي يا نوعدوستانه از خودگذشته فقط توسط زوج‌هايي گزارش شد كه سبك اصلي عشق‌ورزي آنان الويت‌دادن به نيازهاي شريك‌شان بود. اهميت نگرش شورانگيز/شهوتناك/ و دوستانه- مصاحبتي/ رفيقانه/ را همه گروه‌ها تاييد مي‌كردند و اين امر با مرحله حيات خانواده تغيير نمي‌‌كرد. افراد بزرگسال در تمام مراحل سني نگرش‌هاي شورانگيز، دوستانه و فداكارانه را بسيار مهم ذكر كردند. شور و دوستي/ مصاحبت در رابطه‌هاي احساسي پيامد يكديگر نبودند، بلكه هم در دوره معاشرت و هم تاهل همزمان موجود بودند (ف.فيليپ رايس، ترجمه مهشيد فروغان،1387، صفحه531).

منابع

حسن احدي- فرهاد جمهري، روان‌شناسي رشد ،1380، صفحه221

دوان شولتز- سيدني الن شولتز، ترجمه سيدمحمدي، نظريه‌هاي شخصيت،1387،صفحه 257

جيمز دبليو.وندرزندن، ترجمه حمزه گنجي، روان‌شناسي رشد،1383، صفحه256

حمزه گنجي، ارزشيابي شخصيت ،1383،صفحه 90

ف.فيليپ رايس، ترجمه مهشيد فروغان، رشد انسان از تولد تا مرگ،1387، صفحه 527

اتكينسون و همكاران، ترجمه رفيعي و همكاران، زمينه روان‌شناسي هيلگارد،1384، صفحه234-241

بازدید 265 بار
آخرین ویرایش در جمعه, 02 آذر 1397 ساعت 16:25
دکتر انیس خوش لهجه

دکترا روانشناسی سلامت

موسس و مدیر انیس اندیشه

مدرس ، محقق ، پژوهشگر و مشاور روانشناسی
دبیر کل خانه روانشناسان و مشاوران و حرف یاورانه

وبگاه: draniss@psydoc.ir
محتوای بیشتر در این بخش: « وابستگی آگاهی از نظر هگل »

نظرات کاربران

 هانیه : سایت بسیار جالبی دارید    images

 

    لاله : لطفا تحلیل روانشناسی فیلم عطر را بگذارید    images223

 

   مرجان : لطفا بخش پرسشنامه ها را افزایش دهید    images22

اینستاگرام

@anis.andishe.psy

@academy.ravanshenasi

وب های مرتبط

هیئت تحریریه